به تن مقصرم از دولت ملازمتت
جانِ خواجه اگر چند ساعت پیش سراغم آمده بودی، سگی بودم در حال دریدن همگان. حقیقتاً روز دردناکی را پشت سر گذاشتم. اما خب حالا دیگر همان پشت نشسته. درد تخفیف یافته و من هم به خوی آدمیزادی برگشتهام. وقتهایی که اینجور به مرگ میافتم، زمین و زمان را قسم میدهم که اگر این مرتبه هم به خیر بگذرد، تمام شود یا فقط کمی، کمی آرام بگیرد، دیگر حتماً میروم و طبیبی پیدا میکنم که علاج دردم شود. بله، طبیب. چون به قول لیلا این روزها دکتر زیاد است اما طبیب نه. ولی تا خوب میشوم همه چیز را میسپارم دست باد فراموشی و بهش سفارش میکنم که حالا حالاها یاد من نکند. ولی خب، باد فراموشی هم فراموش کار است و هر چند وقت یکبار دردم تازه میشود. اما این مرتبه دیگر باد را دست خالی راهی میکنم و خودم و دردم را برمیدارم و میروم پی دارو و درمان.
چند سال پیش روی موضوع "پزشک هراسی کودکان" کار میکردم و همان موقعها سرمای بدی خوردم که تا دو هفته مرا زمین زد. و همان موقع دو شب پشت هم، لیلا به ضرب و زور مرا برد درمانگاه. و هر دو شب تمام طول مدتی که زیر سِرُم دراز کشیده بودم قانعم میکرد که باید موضوعم را به "پزشک هراسی بزرگسالان" تغییر بدهم و خودم هم بشوم اولین مورد مطالعاتی.
گمانم باید حرف لیلا را گوش میکردم.